تبليغاتX
کنج دنج

 

شخصیت آدمها را از شیوه دست دادنشان می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از شیوه رانندگی کردنشان می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از آراستگی و پیراستگی شان برای موقعیت های مختلف

می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از املا و انشای صحیح کلمات و جملاتشان می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از زنگ تلفن همراهشان یا رعایت این نکته که در سالن تئاتر یا

مجلس ختم نباید گوشی زنگ بخورد می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از شیوه تلفن جواب دادنشان می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از لحن صحبت کردنشان در مقابل جنس مخالف که تغییر می کند

یا نه می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از شیوه راه رفتن و قدم برداشتنشان می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از تمیزی اسکناسهایی که در دست دارند می توان شناخت .

شخصیت آدمها را از طریق خیلی مسائل ریز و درشت می توان شناخت .

اما اینکه چگونه کسانی که رعایت چنین مسائلی را نمی کنند متوجه عمل

نادرستشان کنیم چندان کار آسانی نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

فکر می کنم دوستی یعنی اینکه هروقت اشتراکاتت با کسی تمام شد ــ مثل همسایه بودن ، همکار بودن ، همکلاس بودن و... ــ باز هم حرف برای گفتن داشته باشی حتی در سکوت .

فکر می کنم دوستی یعنی اینکه بدانی کسی هست که برای پیش پا افتاده ترین حرفهای تو وقت می گذارد و با دقت به آنها گوش می دهد و در آینده اگر به طور اتفاقی اشاره ای به موضوع شد یادش می آید که زمانی راجع به آن صحبت کرده اید .

فکر می کنم دوستی یعنی وقتی می خواهی هدیه ای برایش تهیه کنی فقط برای رفع مسئولیت این کار را انجام ندهی و حتی فکر کردن به اینکه چه چیزی تهیه کنم که به کارش بیاید برایت لذتبخش باشد .

فکر می کنم دوستی یعنی اینکه نگرانِ نگران شدنش باشی . نگرانِ از دست دادنش باشی و برای حفظش بجنگی . دلت بلرزد اگر احساس کنی او را رنجانده ای و برای دلجویی اش وقت و انرژی بگذاری .

فکر می کنم دوستی یعنی اینکه حاضر باشی بارها غرورت را نادیده بگیری برای اینکه ناراحتی اش را برطرف کنی و او هم در مقابل با همه ناراحتی اش حاضر نباشد که تو حتی یک بار غرورت را زیر پا بگذاری .

امیدوارم دوستهای خوبی برای دوستانمان باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

کودک بودم و برای رفتن به مدرسه باید سر ساعت خاصی در مکان خاصی حاضر می شدم که " آقای نائینی " ــ همانی که از شلغم بیزار بود ــ بیاید و مرا به مدرسه ام برساند . در دو شیفت ِ صبح و بعدازظهر به مدرسه می رفتم به همین خاطر ساعت بیدار شدن ، صبحانه یا ناهار خوردن ، لباس پوشیدن و در محل ایستگاه سرویس حاضر شدنم مشخص بود .

اگر شیفت صبح بودم با دوچرخه ای که بابا بخاطر شاگرد اول شدنم برایم خریده بود قبل از رفتن به مدرسه بازی می کردم و بخاطر این باید بیست دقیقه ای زودتر بیدار می شدم ــ واقعا" این کار را می کردم ! ــ صبحانه خورده و لباس پوشیده ــ به جز مقنعه ــ سوار دوچرخه می شدم و فاصله بین ابتدا و انتهای کوچه را می راندم و از تماس نسیم خنک صبح پاییزی با صورتم و رقص موهایم لذت می بردم .

اگر شیفت بعدازظهر بودم ــ که همیشه بیشتر دوستش داشتم ــ برنامه هایم متنوع تر بود و لذتی که از انجام کارهایم می بردم بیشتر . سرفرصت بیدار می شدم و صبحانه ام را می خوردم . اگر از تکالیفم چیزی باقی مانده بود انجام می دادم و مهمتر از همه وقت بیشتری برای آماده شدنم خرج می کردم . هر روز موهایم را یک مدل می بستم و می بافتم و اگر معلممان برای زنگ ورزش اجازه می داد مقنعه هایمان را درآوریم از آن همه تعریف و تمجید و مورد توجه همکلاسی هایم قرار گرفتن لذت می بردم . اما بهترین لحظهء روز در شیفت بعدازظهر این بود که موقع آماده شدنِ ناهار توی خانه بودم . وقتی که مامان روغن پلو را می داد قبل از اینکه ناهار اصلی را بخورم یک زیر استکان و قاشق چایخوری می آوردم و کمتر از یک کفگیر پلو در زیر استکان می ریختم . منتظر خنک شدن پلوی تازه روغن خورده ماندن و تماشای بخاری که از دانه های کشیده و براق برنج بلند می شد و خوردن آن حجم کوچک برنج با قاشقی کوچکتر ــ برای اینکه خوشی اش طولانی تر شود درست مثل اینکه هزار تومان را به پنج اسکناس دویست تومانی تبدیل کنی  ــ از کارهایی بود که با اشتیاق و شادی انجام می دادم .

حالا بزرگ شده ام و دنیا و به دنبال آن خواسته های من تغییر کرده است . اما هنوز هم با خوردن یک زیر استکان کوچک پلوی روغن خورده داغ لذتی می برم که وصف شدنی نیست . کاش همیشه بی بهانه شاد باشیم حتی حالا با این همه مشکلاتی که همه می دانیم " آدم بزرگ " ها دارند .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

هر از چند گاهی که برای انجام امور نیاز به نامه نگاری است برای نوشتنش به مشکل بر می خورم . هر سیستمی تعریف خاصی از برنامه مورد نظر دارد و این وظیفه کاربر است که آن را کشف کند . مثلا" نوشتن حرف "ی" روی هرکدام از سیستمهای اداره دستور مخصوص به خودش را دارد گاهی خود "ی" ، گاهی شیفت و "ط" ، گاهی شیفت و "ر" و ... بعضی اوقات که عجله دارم بی اینکه به نتیجه کارم توجهی داشته باشم چند کلمه ای را می نویسم وقتی که به مانتیور نگاه می کنم با کلمات غریب و نامفهومی روبرو می شوم که هیچ معنایی ندارند در حالیکه من می دانم که چه چیزی نوشته ام . در چنین مواقعی مجبورم همه را پاک کنم و از نو بنویسم   ـ البته زمان شروع این از نو نوشتن بستگی به این دارد که آن "ی" کذایی را در چه مدت زمانی پیدا کنم ـ می دانم که با نصب یک برنامه در چند دقیقه همه سیستمها یکسان و با تعاریف همسو خواهند شد اما این جستجو و کشف کوچک حس عجیبی به همراه دارد که برایم جالب است .

داشتم فکر می کردم که حتما" هر آدمی هم شیفت و " ایکس " مربوط به خودش را دارد . برای همین است که گاهی عکس العمل مورد انتظار را از رفتار تعریف شده و منطقی که در مورد دیگران انجـــــــام می دهیم دریافت نمی کنیم . فقط حیف که هر کسی به راحتی اجازه استفاده از دیلیت و اصلاح امور را به ما نمی دهد و ما می مانیم و یک عالمه حرفی که می دانیم چیست اما حتی برای خودمان هم غریب است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط مریم  | 
سلام

 

دلم نوشتن می خواهد . یک عالمه حرف دارم اما قلمم فلج شده ، یعنی راستش را بخواهید احساس می کنم مثل دو قطب همنام آهنربا ـ تصورش را بکنید! یک همچین حالتی است واقعا" ـ بین سرانگشتانم و دگمه های صفحه کلید دافعه ای برقرار شده ـ همین الان اگر بدانید چه دردی دارد غلبه بر این نیروی دافعه ـ اما این باعث نشده که دلم نوشتن نخواهد .

اصلا" یک جور عجیبی شده . یک رابطه دو طرفه لازم و ملزومی ـ از همانها که فکر کردن بهش اعصاب خردکن است ـ که سر و ته ندارد و نمی دانم از کجا باید سر کلاف را پیدا کنم حالا این سرش یا آن یکی خیلی فرقی ندارد . یک سر ِ این کلاف ـ یا همان رابطه دوطرفه لازم و ملزومی ـ افسردگی است و سر دیگرش ننوشتن . دقیقا" یادم نمی آید که اول افسرده شدم بعد ننوشتم یا اینکه چون دیگر ننوشتم افسرده شدم .

به هرحال چون دلم خیلی تنگ شده ـ هم برای نوشتن هم برای شما ـ گفتم حداقل خبرتان کنم که بدانید کجای این گنبد گردون گیر افتاده ام .


پ . ن :

         از راه حل های پیشنهادی استقبال می شود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مریم  | 
سلام

     

      قبل از هر چیز از وقفه طولانی که ایجاد شد از دوستانم عذرخواهی می کنم و علت اینکه بابت این

وقفه توضیح و اطلاعی ندادم این بود که خودم هم نمی دانستم قرار است انقدر طول بکشد . در این مدت

بارها آمدم و در قسمت پست مطلب جدید چند خطی هم نوشتم اما هر دفعه بی اینکه مطلب را ثبت

کنم پنجره را می بستم چرا که وقتی نوشته ها را می خواندم با مطلبی که قصد عنوان کردنش را داشتم

خیلی فاصله داشت . انگار نخی که باید از وسط مهره کلمات جمله هایم می گذشت گم شده بود همین

الان هم این فقدان را احساس می کنم اما تصمیم گرفتم به هر ضرب و زوری که شده بنویسم شاید که

نخی جدید ریسیده شود .

در طول روز در اوقات فراعت کوتاهی که در حین کار ایجاد می شود و یا بیشتر در مسیر خانه تا اداره و

برعکس به موضوعات مختلفی که می خواهم راجع بهشان بنویسم فکر می کنم حتی گاهی جمله

بندی های اولیه را در ذهنم انجام می دهم و فکر می کنم که پست خوبی از آب در خواهد آمد اما وقتی

نوبت به عملی شدن افکارم می رسد یک نیروی منفی روی تمام ذهنیاتم سنگینی می کند .

در این مدت هـر بار که سنگینی این نیروی منفــی را روی افکارم احســاس کردم از فرط خستگی و

بی حوصلگی ، بی چون و چرا تسلیم می شدم اما امروز تصمیم گرفتم بجنگم و بنویسم و شکستش

بدهم . می دانم چیزی که نوشته ام هنوز با ذهنیاتم و موضوعاتی که می خواستم و می خواهم راجع

بهشان بنویسم فاصله زیادی دارد اما همیشه باید از جایی شروع کرد و بعد از زمین خوردن دوباره بلند

شد و خاک تن تکاند و ادامه داد . بالاخره خواندن این همه جملات پرمعنای بزرگان عرصه ادب و هنر و علم

و سیاست که روزانه از طریق کتاب و ای میل و اس ام اس و وبلاگ دوستان می خوانم یک جایی باید به

کارم بیاید وگرنه عالم بی عمل که به زنبور بی عسل ماند...

از فرشته ، پریما ، وستا ، بیتا و باقی دوستان عزیزم ممنونم که در این مدت مرا فراموش نکردند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

 

سلام

 

     چند روز پیش با تاکسی از اداره به خانه برمی گشتم . هوا بیرحمانه گرم و غبارآلود بود و من خسته و

کلافه و بی حوصله . دندان درد و جای آمپولهای بی حسی هم  (که برای هرکدامشان جداگانه پول داده

بودم!) امانم را بریده بود . همزمان با استارت زدن ضبط ماشین هم شروع به خواندن کرد . ملغمه ای بود

از آهنگهای مرتضی ، شهرام شب پره ، یک خواننده زن که نمی شناختم و به سبک جواد یساری می

خواند و یک آهنگ خارجکی که فقط صداهای نامشروع تولید می کرد و بس . به همه اینها سیگار کشیدن

آقای راننده را هم اضافه کنید . اما عکس العمل من در مقابل این همه آلودگی صوتی و تصویری و ...

چیزی نبود جز سکوت و دندان پوسیده روی هم فشردن و حرص خوردن .

همیشه در اعتراض به شرایط نامطلوب اطرافم موفق بوده ام و هیچوقت بی تفاوت و آرام نسبت به

شرایطی که آزرده ام می کرده یکجا ننشسته ام . اما به تازگی احساس می کنم که حوصله جر و بحث

کردن را ندارم . مثل همین مورد بالا . نمی دانم شاید ترسیدم از اینکه آنقدر بی تربیت باشد که رعایت

موقعیت را نکند و جوابی درخور همان سلیقه موسیقی و همان فهم سیگاری در تاکسی نثارم کند .

شاید هم گرما و خستگی توان مشاجره را گرفته بود مشاجره ای بی نتیجه و یا تصور اینکه بعد از اعتراض

خاکستر سیگارش را هم بتکاند که باد پخشش کند روی صورتم و صدای ضبط را بیشتر کند تا من بین

چهار نفر مرد ( ! ) بیشتر در خودم فرو بروم و خودم را بزنم به نشیدن و در نهایت آنقدر بهم بر بخورد که

برای حفظ غرورم مجبور شوم پی ِ آفتاب داغ را به تن بمالم و وسط اتوبان بگویم : " ممنون پیاده میشم " 

بیشتر از همه از این می ترسم که بخاطر هم کلام نشدن با آدمهای بی فرهنگ و ریشه در هر مکان و

موقعیتی و وارد نشدن در بحث ها و مشاجره های بیهوده بخاطر حفظ غرور و جایگاهم ، به این سکوت

عادت کنم و شهامت اعتراض کردن در من بی اینکه احساسش کنم تحلیل رود .


پ.ن:

           از دوستی دلگیرم و ناراحت ؛ امیدوارم خودش بدونه و بخواد از دلم دربیاره ، اگه اینجا رو بخونه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

مطب دندانپزشک بسیار مجهز است و خوشرنگ و خنک . همه چیز نظم خاصی دارد و کمی که چشمهایت را تنگ کنی می توانی اسم کشورهای معتبر سازنده تجهیزات ریز و درشت دور و بر دکتر را تشخیص دهی . همینطـــور مدارک قاب شده ای که از دانشگاههـای معتبر دنیـا روی دیوار خودنمـایی می کند . سال گذشته به پیشنهاد یکی از همکاران به این دندانپزشک موفق معرفی شدم و طی یکی دوجلسه ای که به ایشان مراجعه کردم نتیجه کار چیز خوبی از آب درآمد که تا به امروز جای هیچ اما و اگری بر جای نگذاشته . چند روز پیش وقتی به تصمیماتی که در آینده ای نه چندان دور قصد اجرایی کردنشان را دارم فکر می کردم متوجه شدم که درصورت انجام آن تصمیمات زمان و امکان ترمیم دندانهای معیوب و رو به زوال را نخواهم داشت . بنابراین در یکی از عصرهای داغ و غبارآلود این روزهای شهرم با وسوسه خستگی و خواب بعدازظهر مبارزه کردم و بعد از یکی دو تماس تلفنی و گذشت حدود سی دقیقه در مطبی بودم که در بالا توصیفش کردم .

به آقای دکتر گفتم که می خواهم کلیه پوسیدگی ها ترمیم شود و اگر نیاز به عصب کشی هم می بینید مانعی نمی بینم . ایشان هم پس از عکسبرداری از فک و دهان من در مطب بلافاصله عکس را اسکن و آن را به فایل مشخصات من اضافه کرد که از سال پیش در کامپیوترش موجود بود . بعد از بررسی عکس شروع کرد به توضیح موارد قابل ترمیم و هزینه های مربوط به آن . در بین توضیحات مالی به مبلغی اشاره کرد که باید بابت بی حسی پرداخت می کردم . تا قبل از آن چون به کیفیت ابزار و مواد و کاری که انجام می دهد اشراف داشتم نسبت به گرانتر بودن مبالغ در مقایسه با دیگر اطبا اعتراضی نکردم اما این دیگر از آن حرفها بود . گفتم : آقای دکتر مگر عصب کشی و ترمیم بدون بی حسی هم امکان پذیر است که آن را به عنوان گزینه قابل انتخاب در نظر گرفته اید که درصورت انتخاب باید بابت آن هزینه ای بیشتر پرداخت کنم . دکتر هم در کمال خونسردی گفت : (( بله اگر کمی تحمل داشته باشید امکان پذیر است )) حال اینکه تعریف دکتر از "مقدار کم" و "تحمل" چیست باید زیر دست دندانپزشکی دیگر در حین عصب کشی بدون بی حسی دکتر را دید که عربده کشیدنش گوش فلک را کر می کند یا نه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط مریم  | 
 

سلام

 

       نمی دانم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه اما گاهی انگار رفتاری (بی آنکه بدانیم از چه زمانی) در

ما عادت  می شود . خیلی اوقات این رفتارها مربوط به عادتهای روزانه و مواردی بی ضرر هستند اما

زمانی مسئله ساز می شوند که به سایر رفتارها و عادتهایمان هم سرایت کنند .

نمی دانم از کِی اما مدتی است که نسبت به زوج بودن همه چیز وسواس پیدا کرده ام . این عادت از

درجهء بلندی صدای تلویزیون شروع شد که وقتی با کنترل تصمیم به تغییر درجه بلندی صدا می گرفتم

حتما" باید روی عددی زوج متوقف می شدم ، کم کم و بی اینکه متوجه رُشد این وسواس در خودم باشم

به انجام کارهایم در اثر این عادت ادامه دادم مثل : خرید تعداد زوج از مواد غذایی در سوپرمارکت ، انتخاب

تعداد زوج میوه هایی که برای عصرانه در یک بشقاب کوچک می چیدم ، انتخاب مدت زمانی با عدد زوج

برای مایکروفر یا ماشین لباسشویی و ...

تا دیشب که مشغول خوردن میوه های هشت گانه ام! بودم وقتی که دانه های انگور را از خوشه جدا

کردم دیدم که سه دانه جدا شده و بی ا ختیار دستم به جدا کردن دانه چهارم رفت و وقتی تعداد دانه ها

زوج شد مشغول خوردن انگور شدم اما بلافاصله زنگ خطری در ذهنم زده شد که چه بلایی بر سر من

آمده ؟ نمی دانم این موضوع چقدر می تواند خطرناک یا بی ضرر باشد اما هیچوقت چیزی که وابستگی و

دلشوره به همراه داشته باشد برایم خوشایند نبوده و از روزی می ترسم که بی شمردن دانه های برنج

بشقابم و اطمینان از اینکه تعدادشان زوج است نتوانم غذا بخورم...


پ.ن:

      ۱. دلم برای فرشته عزیز بدجوری تنگ شده و امیدوارم هرچه زودتر به دنیای دوستیمان برگردد .

      ۲. امتحاناتم تمام شده و احساس خوبی دارم ، امیدوارم تابستان خوبی را با هم بگذرانیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

 

اول : ســـــــلام

 

      عرضم به حضور منورتان ابتدا جهت تنویر افکار عمومی عارض گل رویتان شوم که قصد گرته برداری از

سبک منحصر به فرد جناب چوزموری الدوله را ندارم تنها به نیت تغییر روحیه ایشان و نیز یادآوری دوران

خوش گذشته که پست های این چنینشان خنده ای بر لب می نشاند و لامپی در بالای کله مبارک

روشن می نمود که آری واقعا" اینگونه است؟ این بنده کمترین به نگارش پست اخیر بدین سبک و سیاق

روی آورده ام  .

 

دوم : پیش درآمد بازی

     از آنجا که طی یکی دو پست قبل به دوره بحرانی که در آن به سر می برم که همانا دوره امتحانات

باشد اشاره نموده بودم و نیز از آنجا که باز هم طی یکی دو پست قبل ترش از حکایات روزگار شکایت سر

داده بودم که در این دوران بحرانی آدم چه هوسها که به سرش نمی زند و از آنجاتر که فرصت چندانی

برای پرداختن به موضوعات عدیده ای که به مغز اینجانب هجوم می آورند ندارم

فلذا

جهت خالی نبودن عریضه و اعلام حضوری هرچند کمرنگ در عرصه های فرهنگی هنری اجتماعی ... در

این مدت بحران ، بسته پیشنهادی خود را به شرح ذیل به گروه نُه بعلاوه یک که همانا لیست پیوندهای

روزانه ام باشد تقدیم می نمایم...

 

سوم : بازی

          همگی ما فیلمهای زیادی را در طول عمر پربار یا کم بار یا بی بار خود دیده ایم که بعضی از آنها را

هرچه کنیم هم نخواهیم توانست فراموش کنیم . در هر یک از این فیلمها صحنه هایی هست که نقطه

اوج آن فیلم محسوب می شود . بازی از این قرار است که هر کس صحنه های ماندگار فیلمهای محبوب

خودش را چه از لحاظ بازی ، چه از لحاظ دیالوگ ، چه از لحاظ نورپردازی و فیلمبرداری ، چه از لحاظ

طراحی صحنه، چه از لحاظ جلوه های ویژه و چه از لحاظ هایی که فعلا" به علت ذیق وقت قادر به اشاره

کردن به آنها نمی باشم می تواند نام ببرد .   

 

چهارم : توضیحات

          ۱. بنده در اینجا رسما" اعتیاد خود را به دنیای مجازی اعلام می کنم . آخر چه کسی باورش

              می شود که بنده دو ساعت قبل از یک امتحان سه واحدی دارم یک بازی راه می اندازم .

          ۲. چون دو بازی قبلی که قصد راه اندازی آنها را داشتم توسط ایادی استکبار به سرقت رفت

              بنابراین چاره ای جز نوشتن بازی دو ساعت مانده به امتحانم نداشتم .

          ۳. حضور دیگر دوستان نیز در بازی بلامانع بوده و باعث انبساط خاطر خواهد شد.

 

پنجم : آرزو

           امیدوارم دلتنگی ها تا حدودی برطرف شده باشد...

 

ششم : اضافات

            موقعیت : روز ـ داخلی ـ یک ساعت بعد از امتحان : امتحــان رو در حـــد ۷۵٪ جــواب دادم . بـــه

نظر خودم واسه کسی که فقط یک جلسه سر کلاس بوده که با استاد هماهنگ کنه که باقی جلسات رو

قادر به حضور در کلاس نیست و درخواست کنه که حذفش نکنه واقعا" شاهکاره .

دست مریزاد خودم...


پ.ن:

        (این هم از تکه آخرش)                                                   «باقی بقایتان»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط مریم  |